مـا عــادت کـردیـم وقـتـی تـوی خــونـه فــیـلم مـی بـیـنـیم ، تمام که شد و بـه تـیتـراژ رسـید دسـتـگاه رو خـامــوش مــی کـنـیـم یـا اگــه تـوی ســیـنما بـاشــیم ســالـن رو تــرک مـی کــنـیم .

مـا تـوی زنــدگـیـمون هـم هـیـچ وقــت کــســانی کــه زحــمـت هـای اصــلـی رو بــرای مــا می کشن نـمی بـیـنیم ،ما فـــقـط کــســانـی رو دوســت داریـم بـبـینـیم کــه بــرامـون نـقـش بــازی مـی کـنن!

 

 

برای رسیدن به خدا ، نه کتابی نیازاست و نه راهنمایی
فقط کافی است: شعاع مهربانیت را روز به روز بیشتر کنی ،
آنقدر که روزی بتوانی همه را در آن جای دهی ،
آن وقت تا خدا فاصله ای نیست . . .

 

 

 

وقتی کوچک بودیم
اردکهای شمعی میخریدیم
و توی حوض خانه
که کاشیهای ابی داشت
و فواره های نیمه باز
رها میکردیم
انها شبیه جوجه اردک زشت
داستان هانس کریستین بودند
هیچ کس انها را نمی گرفت
حتی ماهی های قرمز حوض
به انها نزدیک نمی شدند
حوض ها را خراب کردند
و جوجه اردک زشت را فراموش

 

چ

 

 

رفته بودم 80 تومن پول بکشم از کارتم 
دو 10 تومن داد ، 5 تا 5 تومنی، 10 تا 2 تومنی، 15 تا 1 تومنی
یعنی اشک تو چشام جمع شد، بنده خدا تمام جیبهاش رو گشت که پول من رو جور کنه. می خواستم به خاطر تلاشش قدردانی کنم اما نمی شد!

 

آدمایی که ساکت سوار تاکسی میشن تا مقصد از پنجره بیرون رو نگاه میکنن، آخرشم، بدون ِ هیچ حرفی، …کرایه رو میدن و میرن آدمای خسته‌ و دلتنگی ان سر به سرشون نذارین

 

 

سلامتیه اون پسری که...
..
10سالش بود باباش زد تو گوشش هیچی نگفت...
..
20سالش شد باباش زد تو گوشش هیچی نگفت....
... ... ... ... ..
30سالش شد باباش زد تو گوشش زد زیر گریه...!!!
..
باباش گفت چرا گریه میکنی..؟
..
گفت: آخه اونوقتا دستت نمیلرزید...! :((

 

 

یادمان باشد در املای زندگی، همیشه برای محبّت تشدید بگذاریم؛

تا از دوستی و انسانیت حتی نیم نمره هم کم نشود ...

 

 

لوگوی گوگل بمناسبت سال "تولید ملى و حمایت از کار و سرمایه‌ ایرانى"

 

به نام بهترین کسی که دارم
به نام اونکه عشق بچگیمه
به نام اولین اسمی که گفتم
به نام مادری که زندگیمه

 

سلامتی تمام باباهای دنیا که دست بچه شونو میگیرن و امید دارن یه روزی بچشون دستشونو بگیره

 

 


دوره ای شده که حاضرم جای " پت " باشم...!! 

ولی یه دوست واقعی مثل " مت " داشته باشم !!

 

 

 


کودک گفت: «گاهی اوقات قاشق از دستم می افتد.»
پیرمرد گفت: «من هم همینطور.»
کودک آرام نجوا کرد: «من شلوارم را خیس می کنم.»
پیرمردخندید و گفت: «من هم همین طور.»
کودک گفت: «من خیلی گریه می کنم.»
... ... پیرمرد سری تکان داد و گفت: «من هم همین طور.»
«اما بدتر از همه این است که...» کودک ادامه
داد: «آدم بزرگ ها به من توجه نمی کنند.»
بعد کودک گرمای دست چروکیده ای را حس کرد.
پیرمرد با بغض گفت:«می فهمم چه حسی داری... می فهمم.»

 پایان